مصائب ِ فراری کوچولو! 

 

و اين خانمان ِ دوم ِ ما اندر روزگاران ِ تجربياتمان در پادگان ِ ارديبهشت!

 
 
ClOsE !
 

مصائب بسته میشه!

فراری مصائب نداره! نیشخند



کلمات کلیدی :
 
  نوشته شده توسط فراری در ۱۳۸٩/٦/٢۳

نظرات ()

 




 
 
اندر احوالات ِ شیخ ِ ما مسافرت رفتن را
 

 

و از کرامات ِ شیخ ما این است که چون به جمعی بشدی و بگفتی : مارا همی یک هفته تعطیلات باشد . مریدان نعره بزدندی و از حال برفتندی که شیخ ِ ما را چه به تعطیلات !؟ نیشخند

 

-------------------------------------------------------------------------------------

 

بله بله ... تعجب نکنین! رفتیم دو سه روز داهاتمون دلمون وا شه! چه دل وا شدنی ... حقا که چه دل وا شدنی! :D

 

------------------------------------------------------------------------------------

 

ملت ، میرم. گرچه کسی نیست که این خبر براش مهم باشه اما خب من خوشالم واسه خودم که شاید یکی براش مهم باشه! :hammer:

 

برمیگردم! هَـــــــــه! :D



کلمات کلیدی :
 
  نوشته شده توسط فراری در ۱۳۸٩/٦/٢٢

نظرات ()

 




 
 
از خونه به خونه به خونه!
 

 

اگه معرسه خونه دوم و پانسیون خونه سوم حساب شه ، نتیجه میشه که ما این روزا از خونه به خونه به خونه میرویـــــــــــــــــــــــــــم! نیشخند

 

از نتایج ِ مقادیر ِ زیادی " حد " خوندن :

 

بعضی آدما مث براکتن ، دو قدمی ِ رسیدن به هدفت هم باشی تــــــــــــق .. میکوبنت زمین!

 

بعضی آدما مث قدرمطلقن ، اگه منفی باشی مثبتت میکنن اما در کنار ِ یه مثبت اندازه تخم مرغ ِ محلی هم فایده ندارن!

 

میگم ... اونقد خفن و گنده و کامل باش که دست ِ براکت بت نرسه و اونقد سرشار از انرژی مثبت که منت قدر مطلق سرت نره!

 

------------------------------------------------------------------------------------------

در راستای ِ پست ِ پایین باس عرض کنم که جنبه ادبیش مد نظرم بود عزیزان ِ من ، وگرنه من !؟ بغض !!!؟ تو وبلاگ نوشتنش !!!!!؟ چی میگی! نیشخند

 

------------------------------------------------------------------------------------------

 

مهندس : خب .. توجه کنین اگلاب ِ عزیز ...

 

ما : چی !؟

 

مهندس : جمع ِ گلابیه دیگه! نیشخند

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

 

همه چی خوشاله .. من چقد آرومم ... به قول ِ نسیم : چقدر !؟ نمیگی چقدر که!

 

خدایی اگه بیشتر دقت کنین اون " چقدر " ـه خیلی مهمه ها! یه ذره توجه کنین!

 

یه نکته فلسفی :

 

نمیدونم چن نفرتون سگ را بجنبان رو دیدین ... توصیه میکنم کلا فیلمو ول کنین ، جمله اولشو بچسبین که یه سوال ِ فلسفی داره :

 

چرا سگ دمشو میجنبونه ؟!

 

و پاسخ میاد :

 

چون دم نمیتونه سگشو بجنبونه! نیشخند

 

حالا مثلا زندگیت یه گوشه واساده ، داره :lol: میزنه به قیافه ت ، خب اگه تو زودتر حالا :lol: نه ، لااقل :D بزنی تو زندگیت اون که دیگه از این غلطا نمیکنه!

 

من میگم تا وختی تو نتونی :D بزنی ، همه واسه خودت و قیافه ت و وضعیت خنده دار و مسخره تو و کلا استیل فلجت همینطوری پشت سر هم دو نقطه دی ، دو نقطه دو تا پرانتز و بلکه هم خنده غلتان میزنن تا دور همی شاد باشین! :D

 

ببین کی گفتم بت!

 

تا وقتی تو نسبت به اعمال ِ یه سری ابله :| نزنی ، اون ابلهان ( ابلهون ، ابلهین :D ) نسبت به جز زدن و انفجار تو از بلاهتشون :| میزنن! :D

 

باب قانونه نیوتونه دیه ، جا وبلاگ گردی پاش برو فیزیک بخون! دهه! :D

 

 

 

تا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــعد!

 

 

پ.ن :  این ماییم در حال ِ رفتن به پانسیون ... خیلی خوشیم ... میدانیم خودمان! نیشخند



کلمات کلیدی :
 
  نوشته شده توسط فراری در ۱۳۸٩/٦/۱٠

نظرات ()

 




 
 
مزمز .. طعم بغض ِ لحظه ها!
 

 

گشنمه ، چیپس میخورم ...

 

گشنگیم که برطرف نمیشه ولی بغضمو با چیپس قورت میدم!

 

 

پ.ن : اگه میدونستی چقد برام مهم بود که نفهمن ، هیچوقت زنگ نمیزدی به خونه تا به بهای ِ ناراحتیشون ، من آروم شم.



کلمات کلیدی :
 
  نوشته شده توسط فراری در ۱۳۸٩/٦/٥

نظرات ()

 




 
 
این پست عنوان نمیدارد!
 

قصه این نی که بهت وابسته شدم ولی اون روز تو مدرسه که هی ازم میپرسیدن چی شده ، مشکل این بود که جات خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــی خالیه!

 

دلم واسه همه اون لحظه هایی که فقط بهم نگاه میکردیم و حرف همدیه رو میفهمیدیم بدجور داره پرپر میزنه. واسه اون موقع هایی که کل کلاس حالشون از سوال بهم میخورد و ما میگفتیم چه باحال! واسه موقع هایی که راحله و سارا رو میکاشتیم چون داشتیم با فیزیک ور میرفتیم و میخواستیم از یه چیزی سر در بیاریم. واسه موقع هایی که سوالای ِ ما دو نفر یه چیز ِ دیگه بود.

 

دلم لک زده واسه دوباره با هم نشستنمون سر کلاس. واسه اون موقع هایی که نغمه تیکه مینداخت که آره باز رفتین چسبیدین به لطفی و ما چقــــــــــــــــــــــدر عاشق زنگای ِ اون بودیم. و ما چقــــــــــــــــــــــــــدر تحسین میکردیم کاطمی رو.

 

بدجور هوای ِ موقع هایی رو کردم که میخواستم اشتباه کنم و به حرمت ِ بودن ِ تو اشتباه نمیکردم. واسه موقع هایی که داشتم با کله میرفتم تو چاه و تو بهم میگفتی که داری میری تو چاه! واسه موقع هایی که انتقاد میکردی ازم!

 

دلم لک زده واسه این که بشینم بغل دستت و وقتی رو به راه نیستی این فقط من باشم که میفهمم. واسه زیارت عاشوراهایی که من با همه بی اعتقادیم میومدم و میدیدم سرتو میندازی پایین و میری تو فکر. واسه اون خدای ِ قشنگ ِ تو که مقید بود.

 

واسه تو بارون تا خونه قدم زدنامون و حرف زدنامون. واسه موقع هایی که یهو شورش میکردی و من سعی میکردم بکشونمت به راه ِ راست. بهت بگم با ملت اینطوری تا نکن و توام هیچوقت قبول نمیکردی.

 

میدونی چیه ... همیشه همه دوستایی که میفهمیدن حرف ِ منو ازم دور بودن. از ژوکر گرفته تا عوظما! ینی هیچوخ تو کلاس بغل دستم نبودن. هیچوخ نشد تو چشاشون خیره بشم و ببینم که بدون ِ حرف زدن میفهمن چی میگم. باورت میشه گاهی اصن متوجه نمیشم که فقط داریم با نگاهامون حرف میزنیم و کلمه ای بینمون رد و بدل نمیشه ؟

 

یاد ِ اون موقع ها میفتم که به بهونه من جمعو میپیچوندی و من میومدم از دست ِ ملتی که حوصله شونو نداشتی نجاتت میدادم. یا اون موقع هایی که چون از ساوه بدت میومد ، وقتی داشتم باهاش حرف میزدم منو میکشیدی و میبردی. من و تو خیلی همدیگه رو تکمیل میکردیم. خیلی بیشتر از این حرفا!

 

حتی یاد ِ دعواهامون میفتم که کسی ازش خبرنداشت. دعواهایی که به خاطر ِ لجبازی ِ من و غرور ِ تو بالا میگرفت و تهشم با غد بازی هیچکدوم معذرت خواهی نمیکردیم ، فقط فرداش به روی ِ خودمون نمیاوردیم.

 

یاد ِ خیلی چیزا میفتم و جات بدجور تو کلاس خالیه. جای ِ یه پایه بدجور کنارم خالیه و ایمان دارم به این که جای ِ منم خالیه. میدونم توام تشنه اون شور و شوقی هستی که من بهت میدادم و تشنه درک کردنای ِ منی. موقعی که از همه دنیا ناامید میشدی این من بودم که حرفتو میفهمیدم. میدونم توام بدجور دلت تنگ شده واسه اون بحثای ِ طولانی که هیشکی ازش در نمیاورد و فقط ما میدونستیم چقد مهمه! میدونم وقتی فهمیدی نمیام محراب بدجور دلت گرفت ، چون توام مث ِ من دلخوش بودی به این که بالاخره امسال کنار ِ هم میشینیم ... میدونم!

 

ولی میدونی که ، گاهی برای ِ با هم بودن باس بعضی مسیرا رو از هم جدا کرد.

 

و منم میدونم که فردای ِ ما ، دوباره با همه!

 

 

 

به قول جیغ : اضاف شده :

یادم رفته بود چقد بیشعوری! نیشخند



کلمات کلیدی :
 
  نوشته شده توسط فراری در ۱۳۸٩/٦/٤

نظرات ()

 




 
 
مطالب پیشین
 




 

 

Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by masaeb-e-escapee
This Themplate  By Theme-Designer.Com

 
 

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

 

.:: About ::.


 
درباره :فراری احتیاجی به توضیح داره ؟!
پروفایل مدیر : فراری

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
تونل زمان
داستان اشتراكي!

.:: Page ::.


.:: Authors ::.

فراری

.:: Others ::.





.:: Archive ::.

۱۳۸٩/٦/٢٠
۱۳۸٩/٦/۱٠
۱۳۸٩/٦/٤
۱۳۸٩/٥/۳٠
۱۳۸٩/٥/٢۸
۱۳۸٩/٥/٢۳
۱۳۸٩/٥/۱٦
۱۳۸٩/٥/٩
۱۳۸٩/٥/۱٤
۱۳۸٩/٥/٩
۱۳۸٩/٥/٩
۱۳۸٩/٥/٩
۱۳۸٩/٤/٢٥
۱۳۸٩/٥/٩